سلام دوستان.میلاد حضرت علی ع و روز پدر رو به همه تبریک میگم.

دیشب مهریه برون پسرداییم بود که البته همونجا یه صیغه هم خوندن.اگر پیگیر وبم بوده باشید پارسال درمورد نشون کردن دختره یه پست گذاشتم.

دیشب پسرداییم بیش از حد شبیه اون یکی داییم که شهیده شده بود خیلی...

واقعا الان در سرگردانی مطلق به سر می برم.نمیدونم چیکار کنم.دوستان واقعا ببخشید دیر به وبهاتون سرمیزنم.

خیلی حرفها برای گفتن داشتما ولی خیلیش یادم رفته

آها یادم اومد...چند شب پیش نفیسه دوست مجازیم از حرم زنگ زد و گوشیو رو به ضریح گرفت تا با آقا دردودل کنم.خیلی خوشحال شدم.

دوروز پیش توی اینستام یه دختر کامنت گذاشته بود زیر یکی از پستهام و منم بهش جواب دادم و اون قاطی کرد!

شروع کرد حرفای بی ربط زدن درمورد مذهبی ها...منم با ارومی جوابشو دادم و اون دیگه چیزی نگفت..

تو پیج همین دختره بود که بصورت کاملا اتفاقی کامنت هایی از ع. دیدم که با دختره حرفیده بودن و انگار باهم سر و سری داشتن.

تو پست شماره ۳نوشتم از سر بدبختی و تنهاییم یکم به ع. علاقمند شدم  و فقط خدا از وجود این علاقه ی ضعیف باخبره.ولی بادیدن کامنتهاش مهرش داره از دلم بیرون میره خداروشکر...

دیروزیکی از دوستای قدیمیم زنگ زد و کلی باهم حرف زدیم و اون گفت واس کنکور نمیخونه.خیلی خوشحال شدم بهم زنگید

یه سوال :عاغا این کار درستیه که من به یه چیزی علاقه داشته باشم و ملت هی بدیشو تو سرم بکوبن؟عاغا من به جوجه بسیار علاقمند میباشم و ۶تاداشتیم که سه تاشو گربه برد از جمله جوجه ی زرد عزیزم رو.الان سه تاشو با چنگ و دندون نگه داشتم.مامانم هی هردفعه میگه اینا چیه نگه داشتی و کثیفن و فلان و اینا


منبع : من و من9.
برچسب ها : خیلی ,دختره ,خیلی خوشحال